تبليغاتX
مکتوب

این چند وقته خیلی مشغولیم و متاسفانه فرصت نیست که خودمون بنویسیم.

من این شعر فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دل داده كه بودم

در نهانخانه ي جام گل ياد تو درخشيد

مرغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي چند بر آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف شب آرام

بخت خندان زمان رام

خوشه ي ماه فروريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند در اين آب نظر كن

آب آيينه ي عشق گذرانست

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

رفتن از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نرميدم نگسستم

رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهاي دگر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 18:55 توسط رویا |

In the world where there is no more need for anything

My song of freedom is you

And infinity unfolds before us

Out of limits of your eyes

The feeling is being born, born in the crying

And grows very high and goes away

And flies through the accusations of people

Who are indifferent to their heritage

Smiling through a ring of love

Real love

 

In the world which is a prisoner

We’ll breath freely, you and me

And the truth is clear to us

And the image is limpid (transparent) finally

New feelings, young emotions

Are felt clearly in us

The image of the fantasies of the past

While falling leaves the picture stainless

And is rising the warm wind of love

Real love

And rediscover you

 

Your sweet girl that you can’t desire/ask

But you should know wherever you go

You’ll find me by my breath

If you want

 

One day the stones will revive into houses covered with wild roses

And will call us

The forests abandoned and that’s why stayed virgin

Are opening and embracing us

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 21:52 توسط رویا |


در يكي از روزهاي ما مه شادي و غم كنار درياچه اي با هم ملاقات كردند. با هم احوالپرسي كردند و كنار آبهاي راكد نشستند و با هم حرف زدند. شادي از زيبايي هاي زمين و شگفتي هاي روزانه ي زندگي در جنگل و بين تپه ها و ترانه ي هايي كه سحرگاه و شامگاهان به گوش مي رسد سخن گفت. غم در صحبت هايش تمام چيزهايي را كه شادي گفته بود تاييد كرد. چون از جادوي ساعت و زيبايي حاصل از آن خبر داشت و غم وقتي از ماه مه و مزارع و تپه ها در اين ماه سخن مي گفت كلامي فصيح داشت. شادي و غم مدت ها با هم حرف زدند و تمام چيزهايي را كه مي دانستند تاييد كردند.

در آن سوي درياچه دو شكارچي در حال گذر بودند. وقتي به آن طرف آب نگاه كردند يكي از آنها گفت: « آن دو نفر كه هستند؟ » و ديگري گفت: «دو نفر؟ من فقط يك نفر را مي بينم.» شكارچي اول گفت: « اما آنها دو نفر هستند.» و دومي گفت: «من تنها يكي را مي توانم ببينم و سايه ي روي  درياچه تنها يكي است.»  شكارچي اول گفت: « نه! آنها دو نفر هستند و سايه ي روي آب ساكن متعلق به دو نفر است.»  اما شكارچي دوم دوباره گفت: «تنها يكي را مي بينم.» و ديگري باز گفت :«اما من دو نفر را به وضوح مي بينم.»

و حتي تا امروز هم يكي از شكارچي ها مي گويد كه ديگري همه چيز را دوتايي مي بيند در حالي كه شكارچي ديگر مي گويد: « دوست من كمي كور است » !!!!!

+ نوشته شده در جمعه 11 بهمن1387ساعت 20:17 توسط رویا |

 
لوگوی حمایت از راه سبز امید