تبليغاتX
مکتوب


چه بيچارگي است زيستن در اينجا كه ما زاده ايم . شهر !؟ و از اين توده ي متراكم نفس ها و بخار ها و رنگ ها و بزك ها و احوالپرسي ها و خنده ها و خوشي هاي متعفن كه مي گريزيم باز مي رسيم به كوير ! خاك و شن و غبار . بيشتر در زمين فرو مي رويم. بيشتر به خاك نزديك مي شويم.از كوير به شهر پناه آوردن و از شهر به كوير گريختن ! و اين است سرسام زندگي احمق و رقت بار ما كه بايد تحملش كنيم و ميان اين دو يك چند آوارگي كنيم و سپس بميريم و باز قبرستان. زير خاك و بالا خاك و پشت خاك و پهلو خاك و سينه پر از خاك و چشم و گوش پر از خاك و سپس خاك خاك و ديگر هيچ.كاش اقلا در دريا مي مرديم .كاش به جاي تابوت و كفن و دفن و كافور و قبر و لحد هرگاه مرگ به سراغ ما مي آمد نزديكانمان ,نه, دوستانمان ما را بر قايقي مي نهادند و بر دريا مي انداختند* و به دست موج مي سپردند تا ما را به شتاب از ساحل از خشكي و آدمهاي خشك خشكي دور كند و لغزان بر سينه ي موج تا قلب دريا برد. تا در آنجا , آنجا كه آسمان از هر سو بر دريا فرود مي آيد و جهاني ديگر مي سازد تنهاي تنها مرگ را ديدار مي كرديم. ساكت و زيبا و آرام. بي شيون و نوحه و زاري و قيل و قال هاي راستين و دروغين عزاداران و تشييع كنندگان و مراسم غسل و كفن و دفن و سر خاك و تعزيه داري و شب هفت و لباس سياه و گذاشتن ريش و غيره و غيره كه همه دست در دست هم داده اند تا مردن را زشت كنن و تنها حادثه ي صميمي و صادق و جدي و پاك و عظيم حيات ما را بر روي اين زمين بيالايند و با پست ترين تصنع ها و پيرايه هاي غليظ و منفور زندگي در آميزند ...
*دقت كنيد كه منظور استاد رسم بعضي اقوام مبني بر انداختن مرده در آب نيست . بلكه فقط مطلبي نمادين است كه براي مفهوم خاص مرگ به كار برده كه درك آن را به خود فرد واگذار كرده.

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 15:18 توسط رویا |

حتما همه ی دوستان با علی شریعتی آشنایی دارند.مردی که زبان مردم است و بلندگوی حرف دل خیلی ها.از جمله خود من.من باور نمی کنم که او قبل از انقلاب ما را ترک کرده.شاید پیشگو بوده که این طور آثارش محدود به زمان خود نیست و هنوز هم خیلی ها مثل من با خواندن آنها امید می گیرند.حتی از حرف های نا امید کننده اش.چرا که حرف هایی هستند که در گلوی امثال من گیر کرده اند که توان بیانشان را ندارم.و چه چیز لذت بخش تر از این که این افکار انباشته ی خود را از زبان دیگران بشنویم و بدانیم که تنها نیستیم.من کتاب های زیادی از او نخوانده ام . ولی هرچه خوانده ام مرا مجذوب کرده.                                              من قلم خوبی ندارم .به همین دلیل از این به بعد هر چه از او خواندم که حرف دل من نیز بود برای شما می نویسم.


یکی از آن کارها که من خود را در آغوش آنها می افکندم و سرم را در سینه ی آنها می فشردم تا فراموش کنم کتاب بود و چه فراموشخانه ی خوبی !

و کتاب دنیا و آدم ها را چندین هزاران برابر می کرد و هر روز دنیا گسترده تر و آدمها بیشتر. (...) چه خوب ! و من چه رندانه زندانم را زندان تنگ و تاریک م را و غربتم را و بیکسی ام را از یاد می بردم و یاد خویشاوندانم وطنم خانه ام و همزبانانم و آنجا را که بودم و آنجا را که باید می رفتن و  « اشتباها » به اینجا افتادم فراموش می کردم . . . چه خوب !

بله . . . در این انبوه آدمها و چهره ها و نگاه ها و حرف ها که در تاریخ دور هم نشسته اند و من در جمع آن همه ناگهان چشمم افتاد به دو سه تا آشنا ! مخاطب آشنا !

حیف که این کلمه را پوک و پوچ کرده اند و نمی توانم به کمک آن برسانم که چه می خواهم بگویم:حیف !

آشنایی ! آن چه خدا نیز « می خواست » و « می خواهد » . نمی خواست در کویر عدم تنها نفس بکشد در پس پرده ی غیب برای ابد مجهول ماند. نیاز زاده ی نقص نیست . زاده ی فقر نیست. نیازهایی هست که زاده ی کمال است و اقتضای غنی . آن که زیبایی دارد در جستجوی نگاه آشنایی است که بدان عشث ورزد. آنکه غنی است نیازمند یافتن یازمندی است که ببخشد. نیرومند نیازمند حریفی است تا درهمش شکند و نه دفتر کتاب چشم به راه خواننده ای خاموش نشسته است ویرانه گنج در انتظار دست آشنایی است که از زیر آوار بیگانگی بیرونش کشد و دلی که حرف دارد مشتاق یافتن مخاطبی است تا زندان معانی را که در درون طغیان می کنند و از خاموش مردن به وحشت افتاده اند آزاد کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 17:18 توسط رویا |

 
لوگوی حمایت از راه سبز امید