در آن سوي درياچه دو شكارچي در حال گذر بودند. وقتي به آن طرف آب نگاه كردند يكي از آنها گفت: « آن دو نفر كه هستند؟ » و ديگري گفت: «دو نفر؟ من فقط يك نفر را مي بينم.» شكارچي اول گفت: « اما آنها دو نفر هستند.» و دومي گفت: «من تنها يكي را مي توانم ببينم و سايه ي روي درياچه تنها يكي است.» شكارچي اول گفت: « نه! آنها دو نفر هستند و سايه ي روي آب ساكن متعلق به دو نفر است.» اما شكارچي دوم دوباره گفت: «تنها يكي را مي بينم.» و ديگري باز گفت :«اما من دو نفر را به وضوح مي بينم.»
و حتي تا امروز هم يكي از شكارچي ها مي گويد كه ديگري همه چيز را دوتايي مي بيند در حالي كه شكارچي ديگر مي گويد: « دوست من كمي كور است » !!!!!
چه بدبخت است مردی که به یکی از دختران دل بندد و او را برای یاری و دوستی برگزیند و عرق پیشانی و خون دل به پایش بریزد و محصول رنج و تلاش خود را در میان دست هایش بنهد آنگاه متوجه شود دل او را که می کوشید با کوشش روزها و بیداری شبها به دست آورد و با جان و دل بخرد چه مفت و آسان به مرد دیگری داده است تا با او لذت ببرد و اوقات خود را با وی خوش بگذراند!