تبليغاتX
مکتوب

بابام بهترین بابای دنیا بود.آغوشش خیلی گرم و نرم بود .هیچکس مثل بابا نمی توانست با من قایم باشک بازی کند.هر وقت قایم می شد باید خیلی دنبالش می گشتم تا پیداش کنم.یک روز چند تا آدم اخمو و جدی آمدند خانه ی ما.آنها می خواستند بابام شاه بشود.وقتی آنها رفتند دیدم بابام یک تاج بزرگ روی سرش گذاشته و خودشم خیلی گنده شده بود.بابام روز به روز بزرگ و بزگتر می شد.او به من می گفت:«همینه دیگه...! وقتی آدم روز به روز مهم تر می شه بزرگتر هم می شه.تازه هر چه بزرگتر بشم جاهای بیشتری را هم می بینم.»بابام هی بزرگ و بزرگتر می شد و من و مامانم برای او کوچولوتر می شدیم.دیگر خانه ی ما خیلی برای او کوچک شده بود.برای همین معمارها و بناها برای او یک قصر ساختند.یک قصر بزرگ فقط برای خودش تنها.بعضی وقتها پادشاه های کشورهای دیگر به دیدنش می آمدند.آنها حرفهای شاهانه می زدند و درباره ی مسائل شاهانه صحبت می کردند.وقتی آنها دور هم جمع می شدند من و مامانم باید مراقب می شدیم تا زیر پاهایشان له نشویم.دوستانم به من می گفتند: «خوش به حالت.بابات شاهه!»اما من چیزی نمی گفتم.چون اصلا برای من جالب نبود که بابام شاه شده بود.او شاه همه بود اما برای من بابا نبود.یک روز بابام حوس کرد با من قایم باشک بازی کند.گفتم:«دیگه نمی شه قایم باشک بازی کنیم .چون تو آن قدر بزرگی که من فوری پیدات می کنم.»بابام یک شب مامانم را دعوت کرد که با هم شام بخورند.اما مامانم با وحشت از آنجا فرار کرد.چون بابام وقتی می خواست با مامانم حرف بزند و توی صورتش نگاه کند مجبور بود بلندش کند و او را روی سینه اش بگذارد.بابام تنها شده بود .خودش مانده بود و تاجش.از این که من و مامان را از دست داده بود اصلا راضی نبود.بابام یک روز همان آقایان اخمو و جدی را دعوت کرد و تاجش را پس داد.او دیگر دلش نمی خواست شاه باشد.از آن روز قصر بابا سرد و ساکت شد.حالا باز هم بابای من بهترین بابای دنیاست.ما باز هم قایم باشک بازی می کنیم .درست مثل گذشته ها.راستی یک چیزی!الان بیشتر از یک ساعت است که دنبال بابام می گردم و پیداش نمی کنم!

این یک داستان برای کودکان است که به نظر من خیلی قشنگ بود.بد نیست بزگترها هم این داستان را بخوانند. این کتاب از مجموعه ی قصه های حقوق کودک است و تری روبرشت نویسنده ی آن می باشد.

 

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 14:45 توسط رویا |

 
لوگوی حمایت از راه سبز امید