ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ-ــــــ
من و باد و مه و باران
در اين درياي طوفاني
در اعماق دلم دريا
كه تا بي انتها آبي
چرا اين باد مي خندد
چرا افلاك مي گريند
در اين موج و در اين غوغا
چرا اي مه تو آرامي
من تنهاي بي فردا
ميان باد مي پيچم
به دور از چشم هر قايق
كنار ابر مي گريم
كه تا اكنون در اقيانوس
نشست برف را ديده ؟
چه كس در عمق يك طوفان
به زجر آب خنديده ؟
من تنها كه مي خندم
نجات جان نمي خواهم
وصال يار زيبارو
از اين دريا نمي خواهم
اگر تنها يكي تنها
در اين دريا به پا خيزد
دگر هرگز نمي خوانم
كه غرق باد و طوفانم
نفس تا بي كران آبي
از عمق سينه ي بي تاب
سوار موج خواهم شد
به دور از ناله و فرياد
تويي تنها منم تنها
دو تا تنهاي بي فردا
در اين امروز طوفاني
پي فرداي بي فردا
كه تا آخر به تنهايي
كنار هم بياراميم
(ولي فرياد اين دريا
نمي بيند كه ما خوابيم ! )
این چند وقته خیلی مشغولیم و متاسفانه فرصت نیست که خودمون بنویسیم.
من این شعر فریدون مشیری رو خیلی دوست دارم.امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دل داده كه بودم
در نهانخانه ي جام گل ياد تو درخشيد
مرغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي چند بر آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه ي ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند در اين آب نظر كن
آب آيينه ي عشق گذرانست
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
رفتن از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نرميدم نگسستم
رفت در ظلمت و غم آن شب و شبهاي دگر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
|
In the world where there is no more need for anything |
|
My song of freedom is you |
|
And infinity unfolds before us |
|
Out of limits of your eyes |
|
The feeling is being born, born in the crying |
|
And grows very high and goes away |
|
And flies through the accusations of people |
|
Who are indifferent to their heritage |
|
Smiling through a ring of love |
|
Real love |
|
|
|
In the world which is a prisoner |
|
We’ll breath freely, you and me |
|
And the truth is clear to us |
|
And the image is limpid (transparent) finally |
|
New feelings, young emotions |
|
Are felt clearly in us |
|
The image of the fantasies of the past |
|
While falling leaves the picture stainless |
|
And is rising the warm wind of love |
|
Real love |
|
And rediscover you |
|
|
|
Your sweet girl that you can’t desire/ask |
|
But you should know wherever you go |
|
You’ll find me by my breath |
|
If you want |
|
|
|
One day the stones will revive into houses covered with wild roses |
|
And will call us |
|
The forests abandoned and that’s why stayed virgin |
|
Are opening and embracing us |
Skinny legs, bigger breasts
Is all they want to see
Tiny waists and thinner arms
The opposite of me.
The pressure to be perfect
Is slowly closing in
An utter suffocation
That doesn't seem to end.
Society is telling me
Beautiful is thin
And if I choose to starve myself
Perfection's what I win.
Shoving something down my throat
Will get me what I want
Bring me closer to the goal
Of a body I can flaunt.
Society is telling us
Beauty is a prize
Measured in the size of your breasts
In weight and clothing size .
But let me tell you here and now
No good will come from that
It seems okay at first
But soon becomes a trap.
A disease that clouds the mind
And believes what is untrue
Believes you're never good enough
No matter what you do.
There is one beauty that I know
It's the greatest prize of all
It's learning to accept yourself
Imperfections, flaws, and all.
The beauty that really matters
Lies in our heart, our soul , our core
Because when you love what's inside
You love what's outside even more.
(اين شعر از كتاب Chicken soup for the teenage soul انتخاب شده)
در دهر هرآن که نیم نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش جهانی دارد
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده است و روزی که گذشت
در پرده ی اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست
در دایره ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عشق
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است
بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
نگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند
حتما این شعر برای اکثر شما آشنا است. شعر زیبا ودلنشینی است.
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي كشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود
آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
بدون من گنجشک گجشک خواهد شد.
و نهنگ هگ خواهد بود.
آسمان و زمین هم بی وجود من نخواهند بود.
ع بزرگ گفت :
بدون تو گجشک آواز خواهد خواند و هگ شادی خواهد کرد.
و آسما و زمی هم وجود خواهند داشت.
هیچ وقت طاقت دوری از خانه را نداشتم.
پس برای خود هواپیمایی ساختم
از سنگ.
بعد از آن خاطره ها که همه هستی من از آنهاست.
من به هر گوشه قدم بگذارم من به هر جا که نظر می بندم
همه جا چهره ی توست همه جا خنده ی توست
همه جا خاطره دارم با تو.
به کجا باید رفت؟! تو بگو!!!!!!!!!
بیا عزیزم بیا
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز
برایم کمی گوشت و لوبیا بار کن
بعد سراغ ماشینمان برو لاستیک چرخ را عوض کن
حالا جوراب هایم را بشوی و لباسهایم را رفو کن
بعد بیا عزیزم بیا کنارم بنشین
و پیپم را پر از توتون کن
راستی اول پیژامه ام را بیاور
و یک قوری چای دیگر دم کن...
و بعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟!
آیا با بچه ی خواهرت مهربان نبودم؟
و هر شب او را ماشین سواری نبردم؟
چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی؟
مگر اجازه ندادم که ماشینم را روزهای تعطیل بشویی؟
و مگر به تو اخطار ندادم که داری چاق می شی؟
دیگر بیشتر از این چه می خواهی؟
چرا نمی فهمی که برای یک مرد این همه یعنی...عشق؟
حالا بیا کنارم بنشین
البته پیش از آن لطفا لباسهایم را رفو کن
پیژامه ام را بیاور و غذایم را بپز
و برایم یک قوری چای دیگر دم کن
و بعد برایم بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟
معنی این عصیان زنانه چیست؟
لعن بر هر چه فمینیست !!
یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو تا چشمانش ستاره
و خنده هایش بغل بغل شکوفه...
دلش را اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بد جوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه ی شما
که دوستش دارید!
دلش ... سنگ قبر است!
(شل سیلور استاین)