چگونه مي توان هم از مردم گريخت و هم از نزديك با ايشان و برايشان زندگي كردۀ چگونه مي توان هم به زندگي آدميان و قراردادهاي ديرينه ي آنها پشت پا زد و هم براي آنان و به كمك خودشان زندگي نو و نظم جديدي را جستجو كرد؟بارون روندو ( همان كوزيمو ) به اين پرسش پاسخ مي گويد. پاسخي نه با وعظ و نظريه پردازي كه با خود زندگي اش. با شيوه ي زيستنش مي آموزد كه براي آدم همه چيز شدني است. تنها به اين شرط كه بخواهد و بهاي آن را بپردازد .
او به ما مي آموزد كه چه طور مرز ميان وجود باطني و دنياي خارجي خود را بيابيم. چگونه به مردم و به كساني كه دوستشان داريم خدمت كنيم بدون اين كه به خودمان آسيب برسانيم. به زندگي و احساسمان. بسيار پيش مي آيد كه دچار دوگانگي مي شويم . چيزهاي زيادي در اطرافمان مي بينيم كه باعث مي شوند از هر چيزي كه دوست داريم بدمان بيايد و چيزهايي را بخواهيم كه نمي خواهيم. در زنداني محبوس مي شويم كه ديوار هاي آن احساسات و آرزو هاي شخصي و جامعه و خانواده و دوستانمان هستند. ديوار هايي كه به قصد سرگردان كردن ما روز به روز بيشتر از يكديگر فاصله مي گيرند. در حالي كه اتصال امتدادشان مرزهاي آن ها را پاك مي كند. زندان هر چه بزرگتر باشد بايد ديوار هاي وسيعتري را به اميد يافتن روزنه اي هرچند كوچك لمس كنيم.
كوزيمو از بالاي درختان زمين را نظاره مي كرد.مانند سنجاب ها از درختي به درخت ديگر مي پريد و مانند پرنده ها از خودش صداهاي عجيب در مي آورد.ولي همپاي فرهيخته ترين دانشمندان مطالعه مي كرد و بيشتر از هر شهرداري به مردمش كمك مي كرد. نكته ي مهم اين است كه هرگز از جامعه فرار نكرد.هرگز تلاش نكردمتفاوت باشد.اگر هم بود نا خودآگاه بود. مي خواست راحت زندگي كند. حتي بالاي درخت هم مي شود به بهبود وضع زندگي فكر كرد و براي آن تلاش كرد. چيزي كه ما بيشتر وقتها فراموش مي كنيم همين است. اين گونه بود كه :
« كوزيمو لاورس دوروندو
ميان درخت ها زيست
همواره زمين را دوست مي داشت
به آسمان رفت. »
والبته همه ي اين ها غير ممكن بود بدون خوراك حلزون باتيستاي عجيب و غريب و البته عشق كودكانه ي كوزيمو به ويولتاي مغرود و مرموز.
اين كتاب كه از سه گانه ي ايتالو كالوينو( بارون درخت نشين - ويكنت دو نيم شده – شواليه ي ناموجود) است همچون دو كتاب ديگر در واقع رماني فلسفي است كه مانند ديگر كتاب هاي كالوينو نثري روان و كمي طنز گونه دارد .