اين كتاب از تريلوژي « و در روز هفتم » ( ورونيكا تصميم مي گيرد بميرد - شيطان و دوشيزه پريم - كنار رود پيدرا نشستم و گريستم ) نوشته ي پائولو كوئليو است.
داستان از زبان دختري 29 ساله است كه پس از 11 سال دوست دوران كودكي و نوجواني خود را مي بيند و ناخواسته عشق دوران گذشته در او زنده مي شود.ولي به شكلي كاملا متفاوت و البته عجيب.
حتما دقت كرده ايد كه در مسيحيت جنبه ي نرينه ي خداوند مطرح مي شود.از اينجا كه او را پدر مي نامند به اين موضوع مي توان پي برد.او ( پسر بدون نام داستان ) پيلار را با اعتقادات عجيبي مبني بر اين كه خدا وجهي مادينه نيز دارد آشنا مي كند. البته براي ما كه مسلمان هستيم شايد اين مسئله به خودي خود چندان معنايي نداشته باشد و تنها به عنوان مطلبي جالب به آن نگاه كنيم.چرا كه ما نه به خدا پدر مي گوييم ونه مادر( ! ) و دليلي ندارد كه فكر كنيم او مرد است يا زن . چون هيچ كدام نيست. ولي اين قسمتي از جريان اين كتاب است و همانند آثار ديگر كوئليو كتاب از لايه هاي متعددي تشكيل مي شود كه براي هر كس معنايي دارند. عشق پايه ي اصلي داستان است و البته به شكلي متفاوت. دختري كه سالهاست ايمان خود را از دست داده و از مسائل معنوي دور شده و تنها هدفش داشتن يك زندگي معمولي و بي دردسر است ناگهان با همبازي دوران كودكيش مواجه مي شود كه يازده سال پيش سفري را براي كشف ناشناخته ها آغاز كرده و حالا با كوله باري از تجربيات معنوي و دنيايي در جست و جوي عشق گذشته اش به سراغ او آمده در حالي كه معجزه هم مي كند ! روح پيلار دستخوش تغييرات زيادي مي شود كه جريان زندگيش را دگرگون مي سازد.
من از خواندن اين كتاب واقعا لذت بردم و در دسته بندي كتابهاي خوبم اين كتاب را هم قرار دادم.نكات ريز و بسيار جذاب زيادي در اين داستان موجود است كه من نمي توانم به زيبايي بيانشان كنم و فقط با خواندن كتاب به آنها پي خواهيد برد.فكر نمي كنم در حال حاضر با هيچ نويسنده اي به اندازه ي پائولو كوئليو آشنا باشم. هر كتابي كه از او مي خوانم بيشتر با او آشنا مي شوم و آشنايي با نويسنده هم باعث مي شود بهتر زبان او را درك كنيم. خيلي ها از كوئليو خوششان نمي آيد(از جمله يكي از دوستان خوبمان !!) من توصيه مي كنم براي درك بهتر منظور و هدف او كتابهاي زيادي از او بخوانيد. ارزشش را دارد.او از تواناترين نويسندگان حال حاضر جهان است.